این سو، آن سو، همه جا را گشتم. نبود... دیگر نمی دانستم باید به کدامین سمت رو کنم، کجا را می بایست جستجو کنم؟ جایی نمانده بود. پاهای بی جانم دیگر سنگینی تن را تاب نداشت. آشفته از حس سرگردانی میان یأس و امید بر زمین نشستم، چشم ها را بستم و خدا را خواندم؛ کاری که همیشه به هنگام ناامیدی از همه کس و همه چیز انجام می دادم. ناگهان فکری به خاطرم رسید. درست است... می توانستم از چشم سراغش را بگیرم. مگر نه این که او همواره در حال نظاره کردن است؟ شاید دیده باشدش. بدون معطلی به سراغش رفتم اما پاسخ چه بود؟ هیچ... او نیز نمی دانست.

دست به دامان گوش شدم. این امید که شاید گوش آن چه را که در تاریکی از دید چشم پنهان مانده، شنیده باشد نیرویی تازه در جان خسته ی من دمید. سرآسیمه پرسیدم: «تو می دانی کجاست؟» اما پاسخ تنها سکوت بود...

دلم تسلیم شدن را رضایت نمی داد. نمی خواستم خود را در پنجه ی دیو ناامیدی دست و پا بسته ببینم. مگر نه این که اگر می خواستم می توانستم بیابمش؟ من یافتنش را می خواستم، با تک تک یاخته های وجودم می خواستم یافتنش را اما دریغ... تمام درها بسته، تمام کوچه ها بن بست و مقصد تمام راه ها نامعلوم بود. نمی دانم شاید آدرس را اشتباه آمده بودم.

برای گریز از افتادن در دام یأس به دهان پناه بردم. عاجزانه از او خواستم که بیندیشد. شاید سخنی گفته و او را رنجانده باشد. اما او بر لب آوردن هر حرف درشتی را انکار نمود. دیگر مطمئن شدم که پرسیدن از دست، پا و... تلاشی عبث است چرا که آن ها نیز چون سایرین چنان در دنیای خود غرقند که خبری از من و گمشده ی من ندارند.

تنها کورسوی امید من در آن آسمان بی ستاره یأس آلود، مغز بود. مگر نه این که چشم و گوش و دهان و دست و پا و... همه به فرمان او بودند؟ پس به او رجوع کردم. با وجود مشغله ی فراوانی که داشت، لختی اندیشید. او می اندیشید و من لحظه لحظه در خود می شکستم. هراسی عجیب بر من مستولی گردیده بود. اگر او نیز جوابی برای سؤال من نداشت دیگر هیچ دستگیری در آن وادی وهم آور نداشتم. هیچ ترسی بزرگ تر از هراس از دست دادن امید نیست. در آن لحظات من در گرداب چنان ترس عمیقی دست و پا می زدم و دست آویزی نبود. هر چه زمان می گذشت بیشتر فرو می رفتم اما هم چنان در تلاش یافتن روزنه ی امیدی بودم. هنگامی برای پاسخ دادن دهان گشود که نفس هایم به شماره افتاده بود. گفت: نمی داند که گمشده ام کجاست اما می داند که چگونه می توانم پیدایش کنم. گفت: پاسخ این سؤال را تنها قلب می داند. سرآسیمه به در خانه اش رفتم. در حال تپیدن بود. تلنگری به در زدم. جوابی نیامد. دوباره و این بار محکم تر مشتی بر در کوبیدم اما کسی پاسخی نداد. بارها و بارها بر در کوفتم. تنها سکوت بود و سکوت... من بودم و تنهایی و دری سرخ رنگ که خیال باز شدن نداشت. خسته و درمانده بر زمین نشستم و به آن در بزرگ خونین تکیه کردم. دلیل این در باز نکردن چه می توانست باشد؟ اگر نمی دانست چرا چون سایرین اظهار بی اطلاعی نمی کرد؟! شاید می دانست و خیال گفتن نداشت. نه!... تصور درست بودن فکری که همان لحظه به ذهنم خطور کرد رعشه بر اندامم آورد. مبادا که او نیز...

نکند که او نیز گمشده باشد. دیگر یارای راست نگه داشتن قامتم در من نبود. شاید پاسخ این سؤال تا همیشه بر من پوشیده بماند. من اما هنوز در تلاشی بیهوده برای به یاد آوردنم. هر چه می اندیشم به خاطر نمی آورم که خود را کجا جا گذاشتم. درمانده و از همه جا رانده، این آخرین سؤال را از خدا می پرسم: «خداوندا! به جبران کدام اشتباه می باید که ندانم خود را کجا گم کرده ام؟...»