چگونه بودن
بسیار گفته و شنیده ایم که «بودن یا نبودن، مسئله این است.» آن چه که در اولین نظر به چشم می آید و در ذهن خطور می کند حسی از جنس زندگی یا مرگ است، که اگر زنده ایم پس هستیم و اگر مرده ایم پس نیستیم. غافلیم از این که همیشه زنده بودن دلیل بودن نیست، همان گونه که مردن دلیل نبودن نیست. بسیارند کسانی که نفس می کشند، زنده اند اما نیستند و چه بسا کسانی که نفس نمی کشند اما هستند.
همواره به دو کلمه بودن و نبودن آن گونه نگاه کرده ایم که پنداری به یقین می دانیم که بودن چیست و نبودن یعنی چه! آیا به راستی ما به عمق معنای این دو کلمه پی برده ایم؟ آیا میان کلماتی چون بودن و نبودن با کلماتی مانند صندلی و یا میز تفاوتی وجود ندارد؟ همان گونه که با اطمینان می گوییم که صندلی شیئی است چهار پایه که بر روی آن می نشینیم، می توانیم در خصوص معنا و کاربرد کلمه ی بودن سخن بگوییم؟ می توانیم ادعا کنیم که معنای کلمه ی نبودن چون معنای کلمه میز بر ما روشن است؟ بیایید اندکی به این تفاوت ها دقت کنیم؛ چشم ها را ببندیم، ذهن را از پیش داوری ها خالی کنیم، کاربردها و معانی را که پیش از این در خصوص معنای این دو کلمه در نهان خانه ی ذهنمان جای گرفته اند به فراموشی بسپاریم، به قول سهراب چشم ها را بشوییم و با نگاهی تازه به این دو مضمون بنگریم، که اگر بتوانیم چنین کنیم دریچه ای تازه بر زندگی روزمره خود گشوده ایم. شاید بتوانیم معنای ناب زندگی را از دل همین دو کلمه بیرون بکشیم. اما فقط اندیشیدن کافی نیست. اندیشیدن فقط نقطه ی آغاز راهی بس دشوار است که به قول آن ضرب المثل معروف هرگز به سرمنزل مقصود نمی رسد مگر با پاره شدن کفش و کلاه...
به راستی برای بودن آدم، آدمی که بار امانتی را بر دوش می کشد که فرشتگان از به دوش کشیدنش عاجزند، تنها نفس کشیدنی کافیست؟ بر این باورم که فراموش کرده ایم برای چه نفس می کشیم. آن گونه در خواب نسیان فرو رفته ایم که غافلیم از دلیل بودنمان. نبودن مهم است، بودن مهم تر و چگونه بودن از این هر دو مهم تر. چرا که تا نباشیم نمی توانیم کاری انجام دهیم. پس باید باشیم اما چه بودنی؟ همین تفاوت در نحوه ی بودن است که انسان ها را از یکدیگر متمایز می کند. همه هستیم اما بودنمان از یک جنس نیست. پس بودن مهم است ولی نه به اندازه ی چگونه بودن، چرا که مراتب آدمیت ما را چگونه بودنمان تعین می کند نه فقط بودنمان. بیندیشیم که ما به کدام دسته تعلق داریم؟ از آن اقلیتیم که نبودنمان عین بودن است؟ یا به آن اکثریت تعلق داریم که بودنمان عین نبودن است؟
لختی بیندیشیم که ما را برای چه در جهان آورده اند...
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟ یـا چه بـوده اسـت مـراد وی از ایـن سـاختنـم؟
نیامده ایم که بمانیم. ناگزیر همه رفتنی هستیم. پس چگونه بودن مهم است. اگر نمی توانیم آن گونه باشیم که در نبودن نیز وجود داشته باشیم، حداقل در مدت بودنمان آن گونه رفتار کنیم که بودنمان مشهود باشد. اگر نمی توانیم بازیگر نقش اول تأتر زندگی باشیم، دست کم سیاهی لشکر نباشیم. این نه تنها به معنای راضی بودن به حداقل نیست بلکه تازه اول راه بودن واقعی است. بیرون کشیدن خود از تکرار و هدفمند ساختن هر حرف و عملی نخستین گام فرار از بازی کردن هر روزه ی رُل سیاهی لشکر تآتر زندگیست. اندیشیدن به چگونه بودن ما را از تکرار روز و شب ها رهایی خواهد بخشید. همواره به یاد داشته باشیم که:
کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند هـر کسی را بهر کاری در جهـان آورده اند