X
تبلیغات
رنگارنگ

رنگارنگ

Exemplum & Conte

مردم ما...

 

مردم ما به همدیگه، فقط زود عادت می کنن

حقا که بی وفایی رو، خوبـم رعایت می کنن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:40 PM  توسط رنگارنگ  | 

درد دل با دل

 

چــــرا دنـیــــا پــــره از حــــادثــه هـــــای وارونــه          عــاشـق کســی مـی شــی کـه عـاشقــی نمـی دونــه؟

 

مــن بـه دنـبــــال تــو و تــو دنـبــــال کـســـی دیـگـه          هیچ کدوم از مـا دو تـا بـه اون یکی راست نمـی گـه

 

مــن واســـه چـشـمــــای نــــاز تـــو یــه دیـــــوونــم          مــن دوســت دارم ولـــــی عـلـتـشـــــو نـمــــی دونــم

 

حــالا کـه مـی خــوای بـــری بـــذار نگـاهـت بکـنـم          چون یه بار دیگه مـی خــوام این دل و ساکت بکـنـم

 

یــه چیـــزی، فـقـــط بــــذار واســـه روز تـــولـــدت          هـــدیـــه م و بـیـــارم و بـــازم بــــدم دسـت خـــودت

 

آدمــا فکـــر مــی کنـن شــاعـــرا خیلـــی غـــم دارن          کاش فـقـط ایـن بـود، اونـا خیلـــی کسـا رو کـم دارن

 

عــاشـق کسـی مـی شـن کـه عــاشـقــاش فــراوونــه          بـیــن انـتخـــاب عشـقـش عمــــریــه کــه حیـــرونــه

 

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره؟          شــایـــدم دوسـت داره ولـــی بـــه روش نمــی یــاره

 

ولــــی نــه، ایـنـــــا مـــــال نـــداشـتـــــن لـیـــــاقـتــه          اگـه حــرفـــم مـی زنــه بــا تـــو فـقــط یــه عــــادتــه

 

نکـنـــه جـمـلـــه هـــاشـــو پـــای محـبـت بـــذاری؟!          بهتـــره حــرفـــاشـــو بــه حســـاب عـــادت بـــذاری

 

از خــودش نمـی شـنـوی اگـه یـه روز بخــواد بــره          وقـتــی مــی پـــرســی ازش مــی گـه آره مســافــره

 

ولـی تـو شـب مـی شینـی کـه بـاز اون و دعـا کـنـی          یـا واســــــه ســـــلامـــت اون نـــــــذرت و ادا کـنـی

 

چــه قـَــدَر بـیــن دلا و حــرفــای مــا فــاصـلـــه س          چشـامـون می خنـده امـا دلامـون بی حـوصـلـــه س

 

دوسـت نـداشتـن هــم و یـه جـور پنهــون مـی کنیــم          نمـی دونیــم که داریــم یـه قـلب و ویـرون مـی کنیــم

 

کـاش بیــایـــم آبـــروی مجـنــون و انـقـــدر نـبـریــم          دیگــه منـت نــذاریــم وقتــی کـه نـازی مــی خــریـم

 

عــاشـقــی یعـنــی تحـمـــل نــه شـکـــایـت نــه گـلــه          اگــه حـتــی بـیـنـمــون بــاشـــه یــه دنـیـــا فــاصـلــه

 

مهـــم اینــه کــه چـقـــدر دوسـش داری فـقــط همیـن          اگــه لازم بـــاشـــــه آبــــرو رو بـنـــــداز رو زمیـن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:37 PM  توسط رنگارنگ  | 

گمشده

 

این سو، آن سو، همه جا را گشتم. نبود... دیگر نمی دانستم باید به کدامین سمت رو کنم، کجا را می بایست جستجو کنم؟ جایی نمانده بود. پاهای بی جانم دیگر سنگینی تن را تاب نداشت. آشفته از حس سرگردانی میان یأس و امید بر زمین نشستم، چشم ها را بستم و خدا را خواندم؛ کاری که همیشه به هنگام ناامیدی از همه کس و همه چیز انجام می دادم. ناگهان فکری به خاطرم رسید. درست است... می توانستم از چشم سراغش را بگیرم. مگر نه این که او همواره در حال نظاره کردن است؟ شاید دیده باشدش. بدون معطلی به سراغش رفتم اما پاسخ چه بود؟ هیچ... او نیز نمی دانست.

دست به دامان گوش شدم. این امید که شاید گوش آن چه را که در تاریکی از دید چشم پنهان مانده، شنیده باشد نیرویی تازه در جان خسته ی من دمید. سرآسیمه پرسیدم: «تو می دانی کجاست؟» اما پاسخ تنها سکوت بود...

دلم تسلیم شدن را رضایت نمی داد. نمی خواستم خود را در پنجه ی دیو ناامیدی دست و پا بسته ببینم. مگر نه این که اگر می خواستم می توانستم بیابمش؟ من یافتنش را می خواستم، با تک تک یاخته های وجودم می خواستم یافتنش را اما دریغ... تمام درها بسته، تمام کوچه ها بن بست و مقصد تمام راه ها نامعلوم بود. نمی دانم شاید آدرس را اشتباه آمده بودم.

برای گریز از افتادن در دام یأس به دهان پناه بردم. عاجزانه از او خواستم که بیندیشد. شاید سخنی گفته و او را رنجانده باشد. اما او بر لب آوردن هر حرف درشتی را انکار نمود. دیگر مطمئن شدم که پرسیدن از دست، پا و... تلاشی عبث است چرا که آن ها نیز چون سایرین چنان در دنیای خود غرقند که خبری از من و گمشده ی من ندارند.

تنها کورسوی امید من در آن آسمان بی ستاره یأس آلود، مغز بود. مگر نه این که چشم و گوش و دهان و دست و پا و... همه به فرمان او بودند؟ پس به او رجوع کردم. با وجود مشغله ی فراوانی که داشت، لختی اندیشید. او می اندیشید و من لحظه لحظه در خود می شکستم. هراسی عجیب بر من مستولی گردیده بود. اگر او نیز جوابی برای سؤال من نداشت دیگر هیچ دستگیری در آن وادی وهم آور نداشتم. هیچ ترسی بزرگ تر از هراس از دست دادن امید نیست. در آن لحظات من در گرداب چنان ترس عمیقی دست و پا می زدم و دست آویزی نبود. هر چه زمان می گذشت بیشتر فرو می رفتم اما هم چنان در تلاش یافتن روزنه ی امیدی بودم. هنگامی برای پاسخ دادن دهان گشود که نفس هایم به شماره افتاده بود. گفت: نمی داند که گمشده ام کجاست اما می داند که چگونه می توانم پیدایش کنم. گفت: پاسخ این سؤال را تنها قلب می داند. سرآسیمه به در خانه اش رفتم. در حال تپیدن بود. تلنگری به در زدم. جوابی نیامد. دوباره و این بار محکم تر مشتی بر در کوبیدم اما کسی پاسخی نداد. بارها و بارها بر در کوفتم. تنها سکوت بود و سکوت... من بودم و تنهایی و دری سرخ رنگ که خیال باز شدن نداشت. خسته و درمانده بر زمین نشستم و به آن در بزرگ خونین تکیه کردم. دلیل این در باز نکردن چه می توانست باشد؟ اگر نمی دانست چرا چون سایرین اظهار بی اطلاعی نمی کرد؟! شاید می دانست و خیال گفتن نداشت. نه!... تصور درست بودن فکری که همان لحظه به ذهنم خطور کرد رعشه بر اندامم آورد. مبادا که او نیز...

نکند که او نیز گمشده باشد. دیگر یارای راست نگه داشتن قامتم در من نبود. شاید پاسخ این سؤال تا همیشه بر من پوشیده بماند. من اما هنوز در تلاشی بیهوده برای به یاد آوردنم. هر چه می اندیشم به خاطر نمی آورم که خود را کجا جا گذاشتم. درمانده و از همه جا رانده، این آخرین سؤال را از خدا می پرسم: «خداوندا! به جبران کدام اشتباه می باید که ندانم خود را کجا گم کرده ام؟...»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:32 PM  توسط رنگارنگ  | 

می ترسم

 

دلـــم آیینـــه اســت از سـنگ مـی تـرسـم

از ایـن دنیــای پــر نیــرنگ مـی تـرسـم

 

از آن روزی کـه رستـم قعــر چـاه افتـاد

مـن از این مـردم صـد رنگ مـی تـرسـم

 

و بعـــد از دیـــدن حـــلاج هـــا بـــر دار

ز هــر چـه مـی شـود آونگ مـی تـرسـم

 

اگـر پنهــان شـــدم از چشـــم ایــن مـردم

مـن از غـوغـای نـام و ننگ مـی تـرسـم

 

چنـــان تشـویـش در جـــان و دلـــم دارم

کـز ایــن تیمــورهــای لنـگ مـی تـرسـم

 

من از ایل بزرگ مهربانی و صفا هستم

و از حـال و هـــوای جـنـگ مـی تـرسـم

 

میان ماندن و رفتن مردد ماندم ای مـردم

دلـــم آیینـــه اســت از سـنگ مـی تـرسـم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:30 PM  توسط رنگارنگ  | 

اس ام اس عشقولانه (27)

 

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms

تو عشق را با من آشنا کردی، تو هوای دلم را با طراوت کردی.

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms

عشق ساکت است، اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است.

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms

کاش در کتاب زندگی سطری باشیم ماندنی، نه حاشیه ای از یاد رفتنی.

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms

شادیت شادی من، غصه ات غصه من، قلب من خانه تو، خانه ات قبله من.

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره، همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره.

sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms.sms


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:27 PM  توسط رنگارنگ  | 

چگونه بودن

 

بسیار گفته و شنیده ایم که «بودن یا نبودن، مسئله این است.» آن چه که در اولین نظر به چشم می آید و در ذهن خطور می کند حسی از جنس زندگی یا مرگ است، که اگر زنده ایم پس هستیم و اگر مرده ایم پس نیستیم. غافلیم از این که همیشه زنده بودن دلیل بودن نیست، همان گونه که مردن دلیل نبودن نیست. بسیارند کسانی که نفس می کشند، زنده اند اما نیستند و چه بسا کسانی که نفس نمی کشند اما هستند.

همواره به دو کلمه بودن و نبودن آن گونه نگاه کرده ایم که پنداری به یقین می دانیم که بودن چیست و نبودن یعنی چه! آیا به راستی ما به عمق معنای این دو کلمه پی برده ایم؟ آیا میان کلماتی چون بودن و نبودن با کلماتی مانند صندلی و یا میز تفاوتی وجود ندارد؟ همان گونه که با اطمینان می گوییم که صندلی شیئی است چهار پایه که بر روی آن می نشینیم، می توانیم در خصوص معنا و کاربرد کلمه ی بودن سخن بگوییم؟ می توانیم ادعا کنیم که معنای کلمه ی نبودن چون معنای کلمه میز بر ما روشن است؟ بیایید اندکی به این تفاوت ها دقت کنیم؛ چشم ها را ببندیم، ذهن را از پیش داوری ها خالی کنیم، کاربردها و معانی را که پیش از این در خصوص معنای این دو کلمه در نهان خانه ی ذهنمان جای گرفته اند به فراموشی بسپاریم، به قول سهراب چشم ها را بشوییم و با نگاهی تازه به این دو مضمون بنگریم، که اگر بتوانیم چنین کنیم دریچه ای تازه بر زندگی روزمره خود گشوده ایم. شاید بتوانیم معنای ناب زندگی را از دل همین دو کلمه بیرون بکشیم. اما فقط اندیشیدن کافی نیست. اندیشیدن فقط نقطه ی آغاز راهی بس دشوار است که به قول آن ضرب المثل معروف هرگز به سرمنزل مقصود نمی رسد مگر با پاره شدن کفش و کلاه...

به راستی برای بودن آدم، آدمی که بار امانتی را بر دوش می کشد که فرشتگان از به دوش کشیدنش عاجزند، تنها نفس کشیدنی کافیست؟ بر این باورم که فراموش کرده ایم برای چه نفس می کشیم. آن گونه در خواب نسیان فرو رفته ایم که غافلیم از دلیل بودنمان. نبودن مهم است، بودن مهم تر و چگونه بودن از این هر دو مهم تر. چرا که تا نباشیم نمی توانیم کاری انجام دهیم. پس باید باشیم اما چه بودنی؟ همین تفاوت در نحوه ی بودن است که انسان ها را از یکدیگر متمایز می کند. همه هستیم اما بودنمان از یک جنس نیست. پس بودن مهم است ولی نه به اندازه ی چگونه بودن، چرا که مراتب آدمیت ما را چگونه بودنمان تعین می کند نه فقط بودنمان. بیندیشیم که ما به کدام دسته تعلق داریم؟ از آن اقلیتیم که نبودنمان عین بودن است؟ یا به آن اکثریت تعلق داریم که بودنمان عین نبودن است؟

لختی بیندیشیم که ما را برای چه در جهان آورده اند...

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا؟           یـا چه بـوده اسـت مـراد وی از ایـن سـاختنـم؟

نیامده ایم که بمانیم. ناگزیر همه رفتنی هستیم. پس چگونه بودن مهم است. اگر نمی توانیم آن گونه باشیم که در نبودن نیز وجود داشته باشیم، حداقل در مدت بودنمان آن گونه رفتار کنیم که بودنمان مشهود باشد. اگر نمی توانیم بازیگر نقش اول تأتر زندگی باشیم، دست کم سیاهی لشکر نباشیم. این نه تنها به معنای راضی بودن به حداقل نیست بلکه تازه اول راه بودن واقعی است. بیرون کشیدن خود از تکرار و هدفمند ساختن هر حرف و عملی نخستین گام فرار از بازی کردن هر روزه ی رُل سیاهی لشکر تآتر زندگیست. اندیشیدن به چگونه بودن ما را از تکرار روز و شب ها رهایی خواهد بخشید. همواره به یاد داشته باشیم که:

کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند               هـر کسی را بهر کاری در جهـان آورده اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:18 PM  توسط رنگارنگ  | 

حسرت

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بـیــن رسیــدن و نـرسـیــدن گذاشتی

 

یک آسمـان پـرنـدگی ام دادی و مرا

در تنگـنـای از تـو پــریـدن گذاشتی

 

وقتـی که آب و دانـه بـرایـم نریختی

وقتـی کـلـیــد در قـفـس مــن گذاشتی

 

امروز از همیشـه پشیمـان تـر آمدی

دنبــال مـن و بنــای دویــدن گذاشتی

 

مـن نیستم، نگاه کن این باغ سوخته

تاوان آتشی سـت که روشن گذاشتی

 

گیرم هنوز تشنه ی حرف توأم ولی

گوشی مگـر بـرای شنیـدن گذاشتی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:15 PM  توسط رنگارنگ  | 

پیدایش موسیقی

 

پیدایش موسیقی

پس از گذشت صدها هزار سال از حیات بشر، هنوز از زمان و مکان دقیق پیدایش موسیقی اطلاع چندانی در دست نیست. اما می توان گفت، موسیقی همواره با جهان هستی عجین و سرشته بوده است. امواج کوه، پیکر اقیانوس ها و دریاها و برخورد آن ها با صخره های عظیم، پیچش باد در شاخساران، نوای پرندگان و هزاران آوای دیگر، دلیل بر وجود موسیقی در طبیعت و اهمیتی هستند که خداوند به نواها و آواهای خوش داده است. چرا که او زیباست و زیبایی را دوست دارد.

انسان می تواند به کمک موسیقی هیجانات درونی خود را از قبیل شادی یا حزن بروز دهد. انسان دارای درک و شعور، فهمید که می تواند احساسات و تراوشات درونی خود را به نظم و شعر بیان کند. بنابراین شعرهایش را به صورت ملودیک و آهنگین سرود و در قالب آواز خواند.

او با الهام از آواهای موجود در طبیعت، سازها را اختراع کرد و به کمک گرفت.

پیدایش ساز

درباره پیدایش اولین ساز، روایات متفاوتی وجود دارد. یونانیان باستان معتقد بودند، خدای «پان» اولین موسیقی را آفرید، که همان نی چوپانان است. پان روزی از میان نیزارهای ساحل رودخانه ای می گذشت که آهی کشید و شنید، تنفسش چون از درون نی ها می گذرد، صدای غم انگیزی تولید می کند.

ایرانیان باستان نیز در مورد پیدایش «عود» باور داشتند، روزی مردی از بیابانی می گذشت، میان راه به جسد ققنوسی برخورد کرد که به مرور زمان بدنش تجزیه شده بود. فقط استخوان و پرهای او به شکل کاسه ای باقی مانده بودند. در اثر گذشتن باد از لا به لای آن، صدای خوشی به گوش می رسید. بدین سان ، اولین ساز که همان عود است ساخته شد.

آلات موسیقی اولیه غالباً از نوع طبل بودند، ولی بعدها انسان توانست، آلات موسیقی بادی بسازد که از شاخ حیوانات ساخته می شدند. بعدها سازهای زهی و سیمی ساخته شدند و «چنگ» به عنوان اولین آن ها در خدمت موسیقی قرار گرفت.

ساز و آواز

موسیقی اصیل و ناب در ایران، بیشتر به شکل آواز اجرا می شود. آواز با تک نوازی سازی همراه است و اغلب به صورت بداهه خوانی و بداهه نوازی به اجرا در می آید. نوازنده متبحر باید هر چه خواننده می خواند، بی درنگ و هم زمان با خواننده روی ساز اجرا کند و زمانی که خواننده، مطلب خود را تمام کرده است و نمی خواند، نوازنده باید عین جملات خوانده شده را با ساز اجرا و یا این که جملاتی هماهنگ را ابداع کند و بنوازد سازهای ایرانی نیز مانند سازهای ملت های دیگر به سه دسته ی «زهی، ضربی و بادی» تقسیم می شود.

زهی: تار، سه تار، تارباس، قانون، عود، چنگ، کمانچه، قیچک، سنتور و رباب.

ضربی: دف، تنبک، ضرب و دایره.

بادی: نی و سرنا.

موسیقی ناب، بیانی شیوا و آگاهانه از انسان است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:13 PM  توسط رنگارنگ  | 

در ستایش دستهایت

 

In praise of your hands

در ستایش دستهایت

                           When the heart of my hands

                      وقتی که دل دستهایم

                           Misses your little fingers

                      تنگ می شود برای انگشتان کوچکت

                           I put them in front of the sun

                      آن ها را می گذارم برابر خورشید

                           Till I, with the mixture of Eclipse and Heat,

                      تا با ترکیبی از کسوف و گرما

                           Define your separation.

                      دوری ات را معنا کنم.

 

((¯`·._ زهره _.·´¯))

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:10 PM  توسط رنگارنگ  | 

بدون شرح : رنگارنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:5 PM  توسط رنگارنگ  |